|
اول سلام ......
این یکی داغه داغه دیروز نوشته very nice......... ماشینا
با سرعت از کنارم رد میشن .بعضیا شون بوق میزنن ولی وقتی جواب نمیگیرن
میرن زیاد برام مهم نیستن هیچ چیز مهم نیست به هیچ چیز فکر نمیکنم ساعت یک
بعد از نصفه شبه من هنوز تو خیابونم زیر بارونه بهاری که بیشتر هوا رو
پائیزی میکنه یادم افتاد خیلی بارون دوست داشت تو گوشم یه چیزی صدا میکرد
"زمستون تنه عریون باغچه زیره بارون ..." چشام داغ شده یه قطره با لاخره
در رفت اومد آروم آروم داره میاد گرماش رو حس می کنم با اینکه به جز اون
چند تا قطره دیگه رو صورتم حستن ولی گرمای این خیلی آرامش بخشه هنوز صدای
فرزین میاد داره میگه "... مثل من که بی تو نشستم زیره بارونه زمستون... " ] یاد
اون روز افتادم زیر بارون اون منو صدا کرد منم رفتم پیشش زیر بارون دلم
براش خیلی تنگ بود . اون یه کاپشنه مانتوی طوسی داشت یه روسری سیاه قشنگ
یادمه هیکل نازش قشنگ تر دیده مید قدش هم تو اون تاریکی حدود 165 دیده
میشد چشای ناز و درشتش برق میزد یه ماتیک خوش رنگ قهوه ای به لبه مازش زده
بود یه کم هم موهاش بیرون بود که خیلی زیباش کرده بود. بهش قول داده بودم
نبوسمش حتی بهش دست نزنم اما هم اون هم من می دونستیم نمیتونیم تا دیدمش
بقلش کردم دستش رو گرفتم بوسیدمش داغ بود خیلی داغ انقدر که بارون رو حس
نمیکردم[ . داغ
شده بودم اشکام خیلی داغم کرده بودن یه دفعه یه صدا اومد دوباره یه صدا تو
مغزم پیچید "به تو عادت کرده بودم ای به من نزدیک تر از من ..." نه این
صدا نبود صدای بوق بود و البته فحش های جالب راننده کامیون نمیدونم چه
کامیونی بود ولی رانندش ترک بود همینجوری بوق میزد فحش میداد ولی من چیزی
نمیشنیدم.حالا من وسط اتوبان بودم و شانس آوردم راننده کامیون حالم رو
فهمید وگر نه .... یه
نگاه به ساعتم کردم ساعت 2 بود چه جالب ما همیشه سره ساعت دوی ظهر با هم
قرار میذاشتیم وقتی مامانش می خوابید من میرفتم زنگ میزدم.قشنگ یادمه چی
میگفتیم : - سلام خوبی خانومم؟؟ - آره خوبم چون دارم با تو حرف می زنم!! تو خوبی؟؟ - نه - چرا ؟؟ - چون دلم برات تنگ شده .. - تو که منو صبح دیدی؟؟ - بازم دلم برات تنگ شده دیگه بهارم - منم برات دلم تنگ شده .. ... - بهارم؟؟ - چیه عزیزم - قول میدی هیچوقت خزون نشی - آره .. - اگه یه روز نشه چی - میمیرم - خدا نکنه - شوخی نمیکنم من نمیرم دلم میمیره ... - خیلی قشنگ حرف میزنی علی - ما اینیم دیگه - با همه اینجوری حرف میزنی؟؟؟ - ... - الو - ... - چرا حرف نمیزنی - .. بیب بیب بیب بیب (بوق اشغال) ... - چرا قطع کردی؟؟ - اصلا انتظار همچین حرفی رو نداشتم - چی شد؟؟!! من شوخی کردم - آره ولی الان لبای من مثل شتر آویزونه دیگه از این حرفا نزن خواهش میکنم - باشه آقا .... آقا آقا ... یکی
داره صدام میکنه بر میگردم یارو فکر کرده من معتادم که اینجوری اینجا خیره
نشستم نصفه شبه اصلا اینجا کجاس تغریبا مثله یه پارکه یه چندتا درخت بغل
خیابون به یارو نگاه میکنم یه لباس آبی داره و به کلاه دقت می کنم اینجا
چقدر آشناس!!! این نرده های این رو برو چه آشنان ؟؟؟ آهان اینجا پارک
نیاورانه نفهمیدم کی رسیدن البته حواسم بود از اتوبان در اومدم ولی دست
خودم نیست کجا میرم هدف دست من نیست یه چیزی پاهام رو با خودش میبره یه
چیزه مرموز که فقط به من میگه تو آهنگت رو گوش بده و بیا... نمیدونم
کی نشستم نمیدونم فقط میدونم اون زمونا هر وقت به این فکر می کردم که اون
ماله من نیست می شستم یعنی فشارم می افتاد یا وقتی بعد از مدتی میدیدمش یارو فکر کرده حالم بده هنوز صدا میکنه همینجوری خیره نگاش میکنم یه چیزایی داره میگه ولی پس چرا تو گوشه من فقط صدای ابی پیچیده؟؟ آروم گوشی رو از گوشم در میارم - آقا شما حالتون خوبه - فکر میکنم اینطور باشه - کمک نمی خواین؟؟ (مگه من دارم کوه میکنم ) - نه ممنون (بازم مرامش) پا
میشم اصلا هدف کجاس نمیدونم یه نگاه دورو برم رو میکنم تغریبا کسی نیست
خلوته فقط چند نفر هستند که دارن بستنی می خورن بستنی قیفی دورنگ سبز و
صورتی ولی من با اینکه گشنمه دلم نمی خواد فقط می خوام راه برم ... همینجوری
میرم بالا با خودم میگم علی کج؟؟ا نمی دونم فقط یه حسسی من می کشه همون
حسسی که منو از خونه این همه راه آورده فهمیدم دارم میرمپارک جمشیدیه این
خیلی جالبه که آدم ندونه داره کجا میره؟؟؟ دیگه
رسیدم به پارک جای پام رو توی اون جای پای بزرگ میزارم به یاده بچه گی ها
.یه کم شلوغ هست ولی منکه صدایی نمیشنوم پس برام فرق نمیکنه همینجوری دارم
میرم بالا بالا بالا... آره
داره یادم میاد قدیما یه بار باهاش اینجا اومدم اون موقع ما با هم چند تا
آهنگ رو زمزمه میکردیم حالا من اونجام و هیچ کس اینجا نیست دوباره بارون
گرفته کی قطع شد نمیدونم. میرم
روی یه تخته سنگ میشینم بارون گرفته صدا تو گوشام داره میگه " تو یه سایه
بودی هم قد خواب نیمروز من /تو حرم داغه بی رحم آفتاب تو سایه بودی یه
سایه ناب ... "باهاش زمزمه میکنم خیلی حال میده .تو همین حالم که آهنگ عوض
میشه "شبی با خیال تو همخونه شد/ دل نبودی ندیدی چه دیونه شد دل /نبودی
ندیدی پریشونیامو/فقط باد بارون شنیدن صدامو" دیگه دارم با آهنگ داد میزنم
صدای پلیر تو گوشم تا آخر زیاده کوهم داره با من داد میزنه "الهی سحر پشت
ابرا بمیره/ خدا این شبارو از عاشق نگیره". چشمام
خیره شدن نمیدونم دست من نیستن هیچ کدوم از اعضام خودشون واسه خودشون
تصمیم میگیرن دقت می کنن ببینم اینا به چی نگا میکنن یه رودخونس آره اونجا
یه رودخونس که تو شب سیاه و وحشتناک میزنه... دیگه
جیگرم داره میسوزه یاده اون روزی میوفتم که با هم رفته بودیم کنار رودخونه
اولین بوسه هامون بود با شرم من به اون قول دادم که فقط ماله اون باشم اون
هم به من قول داد همه چیز مثل خواب بود کاش میذاشتن سره قولمون بمونیم . ساعت
رو نگاه میکنم ساعت 3.15 شده هنوز پلیرم باطری داره پس من هنوز هستم دقت
می کم صدا داره میگه "کسی هرگز به فکر ما نبود و نیست ای همدرد/ برای مرگ
این قصه کسی گریه نخواهد کرد" یه
دفعه یه فکری تو سرم میزنه اصلا چی شد که همه چیز خراب شد؟؟؟دارم از این
فکر فرار میکنم ولی اون منو ول نمیکنه .پلیر رو خاموش می کنم به تهران
نگاه میکنم که تو حالت نیمه خوابه شاید اون هم الان خواب باشه . یادم میاد بعد هر عشق بازی چند تا جمله ثابت داشتیم - علی برام مثل یه خوابه یعنی ما واقعا خواب نبودیم؟؟ - نه بهارم ما بیدار بودیم از هر رویایی شیرین تر مزه
لباش میاد زیر لبام می خوام خودم رو از همینجا بندازم پایین ولی هنوز یه
کم عقل دارم دست می کنم تو جیبم آره خودشه ماتیک مامانم که بوی اون رو
میده با ولع بوش می کنم اشکام امون نمیدن توی دماغم دیگه هیچ بویی نیست
چشام داغه داغه دارم خفه می شم می خوام داد بزنم چرا چرا اینطور شد .همه
چیز داره از جلوی چشم رد میشه , همه خاطرات عین یه خواب خوش همش رو نگه
داشتم آره اون همیشه می گفت(( علی جونه من مواظب باش اندفعه دیگه سوتی ندی
بد بخت می شیم همه خوشی هامون میره ها!!)) بهش با اطمینان میگفتم ((نه
نترس اندفعه اصلا دیگه از دستت نمیدم بعد یه بوسه و اوج لذت و اطمینان)). پلیر
رو روشن می کنم راه میوفتم طرف خونه اصلا خسته نیستم فقط کف پاهام درد می
کنه یه کم هم احساس گشنگیدارم ساعت 4 شده می دونم الان مامانم اینا نگرانن
ولی مهم نیست . داره
صبح میشه صبح صبح صبح صبح حالم ازش به هم می خوره خه ما صبح ها تغریبا
ساعت 7 تو مسنجر با هم قرار میذاشتیم و همدیگرو میدیدیم گاهی یه بوسه
چاشنیه این دیدار های ما بود یه روز یادمه بعد چند روز که دیدمش فشارم
افتاد دیگه نتونستم وایسم دستش رو گرفتم یه نیروی خواصی داشت بلندم میکرد. یه
روز از همین صبح ها من از خواب که بیدار شدم سیستم رو روشن کردم اون مثل
همیشه منتظر من بود .آف هام رو نگاه کردم تو همش نوشته بود "بیا دیگه" خوب
من اینجا بودم . - سلام صبح بخیر علی آقا - صبح شما هم بخیر خانومم - دلم واست تنگ شده علی - دله من هم برات تنگ شده عزیزم - میدونم - یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟؟ - نه - میای ببینمت؟؟ - مادر شوهرم خونس؟؟ - آره ولی خوابه - نه ولش کن - یه کم فقط یه ربع راستش خیلی هوس بوسه کرده بودم . - علی نترس شدی - تو آدم و شجاع می کنی - ... - باشه ولی آروم - ببین تو برو منم میام - اومدم پس فعلا بای خانمم تو همین حال بودم که سیستم رو بستم داشتم آروم میرفتم بیرون مامانم بلند شد - علی کجا مامان جان کله صبح؟؟ - میرم پائین بدو ام - آره؟؟؟ - آره - باشه برو ولی زود بیا - باشه از
پله ها آروم رفتم بالا مثل همیشه منتظرم بود دستش رو گرفتم بغلش کردم
بوسیدش تو دلم یه آشوبی بود یه کم با هم حرف زدیم دیدم صدا میاد یه نگاه
کردم آره خودش بود مامانم - علی زود بیا خونه - اومدم رفتم خونه مامانم عصبانی بود !! - اون دختره کی بود اون بالا؟؟ - نمیدونم کدوم !! - خودتو نزن به خنگی بهار بود . - ... سکوت
کردم هیچ چیزی برای گفتن نداشتم فقط یه درسی گرفتم که شهریش خیلی برام
سنگین بود.وقتی هوس جای عشق و بگیره خدا باز هم به آدم کمک می کنه ولی آدم
خودش نمیفهه آره خدا خیلی به ما گفت آمروز نرین همه جوره ولی ما رفتیم حالا خیلی وقته داریم چوبش رو می خوریم تقریبا
نزدیک خونمونم ساعت 5 شده داره یواش یواش شهر شلوغ میشه دوباره ماشینا منو
از وسط اتوبان حول میدن کنار هنوز غمگینم ولی خیلی سبک شدم. یه چیزی تو مخم داره می کوبه نگاه میکنم باطری پلیر تموم شده پس صدای چیه که انقدر واضحه ؟؟؟ میگه : مواظب باش اگه اندفعه سوتی بدی... *-*-*-* اینم داستان امروز البته یه شعر هم هست از قیصر امین پور که خیلی قشنگه در همین رابطه اس: آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد ، کس به داغ دل باغ، دل نداد ای وای ، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست ((بادا)) مباد گشت و ((مبادا)) به باد رفت ((آیا))ز یاد رفت و ((چرا در گلو شکست)) فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم
روزی ما دوباره پروانه ها را پيدا خواهيم كرد و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم روزی كه هر حرف ترانه ايست تا كمترين سرود بوسه باشد روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی و مهربانی با زيبايی يكسان شود روزی كه ما دوباره به پرواز پروانه ها خیره می شویم و من آنروز را انتظار می كشم حتی روزی كه ديگر
من عاشقم به آنچه که ندارم و ديگر هرگز بدست نخواهم آورد و کمتر از همه دوستم داشت و آرام به نام اشک گرم و لرزان بر گونه ام سرازير شد و دلها را به زندگی اميدوار می سازد در چشمها منعکس می کند در مقابل ستمهاي روزگار و غم های او درپيش خاطرات شيرين گذشته و بعد يکباره باپاره ای از قلبم يکجا برد
من عاشق این شعرم I'm callin' U When all my goals, my
very soul Ain't fallin' through I'm in need of U
............................................................................................................................. روزی گذرم به خزان افتاد، از او پرسیدم عشق کجاست؟ گفت در رنگ سپید برف های زمستان آنجا که کبک خاکستری برای جوجه هایش دانه می چیند به زمستان سرازیر شدم باز هم پرسیدم عشق کجاست؟ گفت در رنگ سبز درختان بهار آنجایی که همه تازه میشوند حتی دل عاشقان بی عشق به بهار آمدم از او نیز پرسیدم عشق کجاست؟ رو به آسمان کرد و گفت عشق در آفتاب سوزان تابستان است همانجایی که برای کودکان تعطیل است و برای پرندگان، آزادی به تابستان آمدم، از پیرمردی که کنار برکه نشسته بود پرسیدم عشق همینجاست؟ گفت عشق در برگهای زرد خزان است آنجایی که عاشقان با صدای خش خش برگهای پاییزی آواز می خوانند و من دوباره مسافر خزانم و اینبار به جای سوال، یک جواب، با خود خواهم برد که عشق همه جا هست اما همیشه یک قدم از ما جلوتر است، وقتی میفهمی کسی دوستت دارد که او برای همیشه رفته است پس قبل از اینکه برود >> عشق را درک کن <<
تنهایی نابودی نیست! تنهایی سکوت جذاب بین دو نت موسیقی است تنهایی وقفه ی بی دغدغه ای است در مغاک زمان که همچون باران آرام و صبور پر می دهد جایی دور افکار آشفته پریشانان را یا آنکه می پراند از خواب ذهن خوشحالان و خوشخوابان را ... خود را آویزان بر لبه چاه می دید . هر چی داد می زد کسی صداش رو نمی شنید . یک لحظه به خودش آمد و در دل گفت : حتما باز دارم خواب می بینم . چشمهایش را آرام بست دستانش را رها کرد . اما این بار دیگر خواب نبود . واي نمي دونين براي اولين بار كه ديدمش چقدر ازش خوشم اومد . قدي كشيده ، اندامي لاغر و ظريف . مي خواستم اونو براي هميشه براي خودم نگه دارم . اما يه شب كه حس شاعريم فوران كرد اون رو گرفتم و بردمش کنار میزم و شعله ورش کردم . وقتي يه يك ربع سپري شد ، قد بلندش تا كمرش رسيد ، ديگه از اون شمع قد كشيده خبري نبود... کاش پایان با تو بودن پایانی برای آرزوها بود کاش پایان با تو ماندن پایان تمام خاطره ها بود کاش میفهمیدم چرا ؟؟؟ کاش دلیل این همه سکوت را میدانستم من غرق در سکوتی سردم و تو در خنده های گرم چنان مستانه به سر میبری که دگر هیچ یادی از کسی که سالیان سال تو را عاشقانه مینگریست و صادقانه دوست داشت نمیکنی آری ... من دگر برای تو تمام شده ام و تو با رفتنت مرا ازپیش تنها تر کردی شاید تو اکنون خوشبخت باشی کاش می دانستی که من آرزویی جز شاد بودنت ندارم کاش ... اما تو رفتی و حتی برای احترام به تمامی روزهایی که در کنارم بودی نگاهی به نشانه عشق نکردی و من دوباره شکستم زل زده بود . با اون چشمای معصومش همش اونا رو تعقیب می کرد . چه زیبا بود بازی پدر با دختر کوچولویی که صدای خنده اش فضا رو پر کرده بود . احساس کرد کم کم آسمون دلش داره ابری می شه . آروم چشماشو بست و رویا شو سپرد به دست باد ... میگن همه چیز با نگاه شروع میشه ... و من میگم ... همه چیز با نگاه تمام میشه !!! بارون شدید می باره . من زیر چتر روی تن خیس خیابون قدم می زنم . یادم می یاد چهار سال قبل با تو همین جا قدم می زدم . اون موقع چتری روی سرم نبود ولی
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم...
آخه تا کي بکشم منت چشماي تو رو چرا هر کسي رو دوست داري تورودوست نداره منو منتظر بذار هر جوري که تو راحتي دوست دارم تمام دنيا رو بدم تا بدونم
اولین داستان محبوس ...... بیابان نمی
دونم کی و کجا توی یه بیابون بزرگ (خیلی بزرگ) یه مردی گم شده بوداون کی
بود؟ خودش هم نمیدونست. هر چی فکر می کرد یادش نمیود نه میدونست کجاست! و
نه می دونست کی اون رو اینجا آورده؟! تنها چیزی رو که خوب می دونست تشنگی
بود و گرمای آفتاب که انگار خیال نداشت از وسط آسمون اونور تر بره . اون
تنها توی بیابون بود و هر طرفش رو که نگاه می کرد بیابون بود و شن های
طلایی، انگار اونجا هیچ موجود زنده ای وجود نداشت. غریبه به دنبال آب می
دوید می دوید و می دوید.انقدر دوید که دیگه خسته شد .به خدا گفت ای خدای
مهربون من تشنمه آب می خوام آخه دلت میاد اینجوری بمیرم ؟؟یه چشمه ای یه
بارونی یه لیوان آبی چیزی آخه . خدا
دلش سوخت، یه فرشته رو فرستاد تا براش آب بیاره ولی یه شرط گذاشت : اون
شرط هم این بود "نباید چشماش رو باز کنه و فرشته رو ببینه" و فقط باید آب
بخوره هر چقدر که می خواد.مرد با خوشحالی قبول کرد.بطرف آب دوید همونطور
که فرشته صداش می کرد به سمت آب رفت.یه آب خنک بهشتی یه آبی که هر چقدر می
خورد تشنه تر می شد و بازم می خواست بخوره یه لحظه حس کرد چقدر هوا خنکه، وقتی
آب رو خورد و سیراب شد با خودش گفت بذار یه کوچولو، فرشته رو نگاه کنم
ببینم چه شکلیه.تا چشاش رو باز کرد دیگه نه از فرشته خبری بود و نه از آب،
حالا باز هم تنها بود.فرق تنهایی الانش با قبل این بود که حالا خدا رو از
خودش رنجونده بود. دیگه روش نمی شد از خدا بخواد می دونست خدا می بخشه ولی
روش نمیشد. چند
روز همینطور گذشت. شگفت زده بود چرا گشنش نمیشه فقط تشنه و تشنه تر میشه،
باز هم تشنه بود تنهایی بهش فشار میاورد و آفتاب داغ بیابون که انگار
همونجا قرار بود بمونه؛ تو اون بیابون شب وجود نداشت و همیشه روز بود
همیشه هوا گرم بود.غریبه احساس تشنگی عجیبی می کرد،از تشنگی میخواست گریه
کنه ولی اشکی نداشت.همینطور تو بیابون سر گردون بود و فریاد میزد "خدا
تشنمه، خدا کمکم کن، خدا منو ببخش". خدا
منتظر بود ببینه فرشته ها دلشون به حال مرد می سوزه یا نه تا اینکه یه روز
یکی از فرشته ها که خیلی مهربون بود رفت پیش خدا بهش گفت"ای خدا این مرد
خیلی تشنس بذار یه کم آب بهش بدیم " خدا به فرشته گفت"این مرد یه بار
اشتباه کرده و من نمیتونم به این راحتی بهش آب بدم ولی شرط داره" فرشته
گفت"قبوله" و خدا هم شرطش رو گفت"تو باید به زمین بری و به اون آب بدی،
اون مرد حق داره رویز سه جرعه بخوره اگه بیشتر بشه هم تو مجازات میشی هم
اون" و فرشته قبول کرد. فرشته
یا اولین فرشته هایی که به زمین می رفتن به زمین رفت و به شکل چشمه ای در
اومد ،یه چشمه با چند تا درخت دور و برش( یه چشمه بهشتی ). مرد
هنوز سرگردون و تشنه بود.سر گردون بود تا اینکه از دور درختا رو دید، با
سرعت به طرفشون دوید، تا چشمه رو دید و خواست از لب چشمه آب بخوره چشمه
تبدیل به فرشته زیبایی شد (یه فرشته خیلی زیبا) فرشته شروط خدا رو به مرد
گفت و غریبه هم قبول کرد.و شروع کرد از لب چشمه آب خوردن،آبی به شیرینی
عسل برای غریبه تشنه اون سه جرعش رو نوشید و بعد (برای اولین بار) زیر
همون درخت ها روی پای فرشته به خواب رفت . چند
وقت همینجور می گذشت مرد دوباره رنگ روش برگشته بود و به نوعی دوباره داشت
زندگی می کرد اون آب حیاط رو از لب فرشته می نوشید و فرشته هم خوشحال
بود.فرشته برای اون از آسمون و خدا و فرشته های دیگه می گفت، مرد هم از
تنهاییاش از زجر هایی که کشیده... و
خداهم خوشحال بود از اینکه این دو بدین حد به هم علاقه مند شدن، خدای
مهربون می خواست فرشته رو انسان کنه حتی از فرشته هم پرسیده بود و فرشته
با کمال میل قبول کرده بود اما... ...اما
شیطان ناراحت بود. شیطان نمی تونست خوشی این دو رو ببینه هر شب به خواب
غریبه میومد و بهش می گفت :"تو اگه چهار جرعه از لب فرشته بنوشی اون موقع
همه بیابان مثل بهشت میشه و فرشته هم به شکل انسان در میاد " ، مرد این
خواب رو هر وقت می خوابید می دید ولی حرفی به فرشته نمی زد.تا اینکه یه
روز وسوسه شد. خوابش رو برای فرشته تعریف کرد .فرشته بهش گفت"شجاع شدی
غریبه". اما لذت حرفهای شیطان قدرت تفکر رو از غریبه گرفته بود .اون
نفهمید چی کار میکنه و فرشته هم که به مرد علاقه پیدا کرده بود، جلوش رو
نگرفت و مرد غریبه - چهار- جرعه نوشید . ناگهان
آسمان سیاه شد .رعد و برق و طوفان شروع شد همه شن ها به هوا رفتند و چرخ
می خوردند مرد هم بهمراه اونا به هوا رفت، انقدر چرخید تا به زمین افتاد
که بیهوش شد.وقتی به هوش اومد دید نه از فرشته خبری هست نه از چشمه نه از
درخت، مرد بهت زده دور و برش رو نگاه می کرد هنوز نمی دونست چی کار کرده
دوباره مثل دفعه اولی بود که تو این بیابون افتاده بود . نه اندفعه یه
چیزهایی یادش اومد یه فرشته؛ تا به یاد فرشته افتاد، لباش آویزون شد بغض
تو گلوش گرفته بود یه فریاد تو گلوش بود دیگه نمی تونست داد بزنه داشت خفه
می شد، شروع کرد به دویدن همه جا رو به دنبال فرشته دوید .ولی نه، فرشته
نبود.یه جا زیر آفتاب نشست هنوز آفتاب می سوزوند هنوز آفتاب تو سرش بود
درست همون بالا. یاده فرشته افتاد یاده اینکه گفته بود نباید بیشتر از 3
بوسه به لبش بزنه نباید چهار جرعه بنوشه بغضش اومد بالا مثل یه چشمه که از
اعماق زمین داره می جوشه جوشیدنش رو احساس میکرد .چشماش پر شده بود پره پر
اما باز هم نمی تونست گریه کنه، با خودش فکر کرد؛ اون تشنه نبود حالا تنها
حسی که داشت تنهایی بود و عشق یه عشق نابود شده تا به یاد عشق افتاد، یه
قطره اشک از چشمش اومد بیرون غلطید روی گونش از کنار دهنش و از روی ریشهای
بلندش پایین اومد و به زمین افتاد.ناگهان دوباره طوفان شد نه طوفان نبود
یه چیزی داشت به عقب هلش میداد یه چیزی مثل یه شیشه بزرگ همینجوری رفت عقب
و دوباره پرتاب شد .دوباره از هوش رفته بود. وقتی
بیدار شد اون واحه رو دید و فرشته رو که همونجایی که اشکش افتاده بود
نشسته بود و داشت گریه می کرد. بلند شد نمیدونست خوشحاله یا ناراحت ولی
دوید ودوید.تق کلش خورد به چیزی محکم تر از سنگ بله اون شیشه دور فرشته
بود.خدا داشت اون رو مجازات میکرد .هر چی داد زد انگار فرشته صداش رو نمی
شنید.اون فرشته رو میدید ولی نمی تونست به اون نزدیک شه،می خواست از اونجا
بره ولی فرشته چی؟؟ مرد حالا خیلی ناراحت تر از قبل بود نمیدونست چی کار
کنه . ناگهان
واحه غیب شد و جای دیگه ای ظاهر شد مرد تا اونجا دوید دیگه شیشه نبود، تا
اومد به فرشته برسه اون غیب شد و جای دیگه ای ظاهر شد . دوباره دوید تا
اومد فرشته رو بگیره از دستاش مثل ماهی لیز خورد و غیب شد دوباره جی دیگه
ظاهر شد.نه می تونست از فرشته بگذره نه م تونست بدوه ولی می دوید... روایت
شده تا قیامت این جریان ادامه داره و اون کسی که گریه می کنه فرشته نیست.
فرشته رو خدا بخاطر مهربونیش بخشید.اما فرشته هم از آسمون برای مرد گریه
می کرد. مردبخشیده نشد و باید تا ابد تشنه و تنها به دنبال فرشته بدوه. (
شاید غریبه دوست داشت هیچ وقت فرشته رو ندیده بود.شاید فکر میکرد اگه تا
ابد تشنه میموند بهتر از این بود که تا ابد در حسرت عاشق بمونه.شاید اگه
مردک از ته دلش فرشته رو می خواست خدا بهش میداد ولی شاید نخواست.
نمیدونم.) البته
من از اینجا یه استغفرا... میگم که دروغ به خدا بستم و از همه فرشته ها و
غریبه ها هم معضرت می خوام که اسمشون تو این داستان اومده ... خدا همرو از شره شیطان آزاد کنه (اوه)
سلام هوا خیلی عالی بود.... دلم گرفته بود... نه نمیاد اصلا نمیاد... داستانم رو می گم دیگه شعرم هم نمیاد دارم له می شم یه درد بزرگ می دونی یه درد یه درد وقتی درد رو داشته باشی و بهش اهمیت ندی هنوز یه
درده وقتی هر کی رو می بینی میگی من این درد رو دارم .دیگه درد نیست اون
موقع بقیه می دونن تو اون درد رو داری یه کم سبکتری;می دونم نمیتونم
منظورم رو بفهمونم... وقتی یه درد داشته باشی همدرد نداشته باشی(آره خودشه) اینه که آدم رو می سوزونه ...اینه که آدم رو نابود می کنه... از بچه گی معمولا عادت نداشتم مشق بنویسم واسه همین همیشه دعا می کردم
یکی دیگه هم با من مشقاشو ننوشته باشه ، ولی الان، الان من تنهام ،تنها و
شکست خورده , تلخه خیلی طعم این شکست که به اون شیرینی بود ... کاش می مردم کاش اصلا عاشق نمی شدم... من همیشه می خندم همیشه می خندونم ولی نمیدونم چرا وقتی کسی می گه ببین
صدای قلبمو یاده اون می اوفتم وسط خنده چشام پر اشک میشه خیره یارو رو
نگاه می کنم اون بد بخت مادر مرده فکر می کنه چی گفته حالا چی شده، بد بخت
نمیدونه من دیونم. دلم خیلی تنگه وقتی عادم کسی رو نداره باهاش درد دل کنه مجبوره واسه
خودش میل بزنه دیگه ، منم حالا از همین تریبون به خودم میگم بیا با هم
گریه کنیم تنهایی آخه سخته ... بیا یه مصاحبه هم با خودم الان می کنم تا قشنگ تر بشه : سلام ما در خدمت یه بد بخته دانشجوی مملکت هستیم می خوایم باهاش محاسبه ببخشید مصاحبه کنیم: -سلام طبق رسم مطبوعات خودت رو معرفی کن؟ من مه بوس(مهبوس) هستم دانشجوی مملکت نمیدونم چند ساله از اینجا -ما شنیدیم که تو خیلی دلت گرفته، آره؟؟ آره جان شما دارم می ترکم از تنهایی ، همه آدمها یجوری تنهان ولی
بالاخره یه همزبون دارن ولی من همزبونم رو از دست دادم.مثل یه پرنده که
بال نداره ، یه پرنده که بال هاشو با نوک حودش کنده.. -با نوک خودش؟؟ آره با نوک خودش شما ندیدید ؟؟پس امیدوارم هیچ وقت نبینید. -تا حالا شده گریه کنی؟؟ راستش رو بگم یا گندش کنم خالی ببندم؟ -نه راستش رو بگو. می دونی تو که غریبه نیستی گزارشگر روزنامه تنهایی هستی و از دوستای من
،گریه نکردم یا زار زدم یا چشام پره اشک شده انقدر سوخته که .. ولی خالی
نشده... -بازم سوال کنم؟ آره -چی شد که این شکلی شدی؟؟ شاعر میگه : تموم هستی ام رو به غفلتی باختم / یه قفس طلایی برای خود ساختم. -من نفهمیدم ها؟ نفهمی سنگین تری -با چند تا کلمه میگم اول چیزی که یادت میاد بگو باشه - عشق پاکی - چشم آیینه دل - ضربان اوجه عشق - لب تثبیت عشق - معشوق بی وفا - تنهایی خیلی بده -بارون عاشقشم - هوس پایه و ختم عشق (در صورت زیاد بودن) - زندگی بدون اون؟؟ - بدترین لعنت خدا عاشقت کنه... - دعای خیر خدا عاشقت کنه... - وفا در چنین عهدی که نزدیکانز هم دوری کنند یاری غم بین که از من یه نفس هم دور نیست.(رهی معیری) -فکر کنم کافی باشه دیگه داری میزنی جاده خاکی. آره خیلی حالم بده -پس دیگه مزاحمت نمیشم حرفی نداری؟ فقط یه حرف برای اونکه هیچ وقت نمیخوندش : اسمتو برای من مقدسه تا نفس تو سینه فریاد میزنه. هنوز خالی نشدم میدونی یه حس بد دارم خیلی بد خیلی خیلی بد فکرش رو بکن یه چیزی رو می خوای یه چیزیه گنده ،بهت می دنش ولی اگه
ببازیش واسه همیشه باختیش و تو اونو می بازی به این می گن .......... حالا تو اونو باختی اون جلوته ولی حق نگاه کردنش رو هم نداری ،اون هست ولی کاش نباشه، اون هست ولی ماله تو نیست. همیشه می دیدمش هم کلاسیم بود بیشتر اوقات می گفت می خندید تیکه های بی مزه می انداخت .خیلی هم حرف میزد خیلی اون روز تنها زیر یه درخت تو گوشه دانشگاه نشسته بود نشستم پیشش ،ازش پرسیدم چته ؟ گوشی های پلیرش رو از گوشش برداشت یه صدای کمی میومد"You say good bye.." خندید گفت هیچی می خوای یه جوک جدید بهت بگم ؟؟ صداش میارزید انگار تو یه حالت بقض بود که داشت مخفیش میکرد. دوباره بهش گفتم چته؟؟؟ زیره لب گفت: تو نمیفهمی اندوه مرا گفتم چی؟؟ گفت هیچی ازش دوباره پرسیدم تو که همیشه در حال حرف زدنی همیشه داری می خندی و فعالی الان چی شده مگه. با یه حسرتی گفت چون غمام یادم بره با نیشخند گفتم مگه تو چه غمی داری؟؟ دوباره بلند تر گفت "تو نمیفهمی اندوه مرا" ... شاید نمی خواست بگه ولی من همیشه غم رو تو چشاش میدیدم. یه روز خبر آوردن که خود کشی کرده نمیدونم چرا ولی تو ذهنم اومد"تو نمی فهمی اندوه مرا" .
نمیدانم...! نمیدانم در وصفت چه بگویم ، اما دلم پره حرف نگفتست نمیدانم که هستی ،اما میدانم صادقانه دوستت دارم نمیدانم از کجا امده ای ، اما تمام قلبم را تسخیر کرده ای نمیدانم چه احساسی به من داری ، اما من احساس را با تو درک کرده ام نمیدانم عشق چه معنایی دارد ، اما به وجود من معنا بخشیده است نمیدانم چه مدت است با تو بوده ام، اما برای سالهای عمرم برای قلبم باقی میمانی نمیدانم چه مدت است که از تو دورم ، اما برای من قرنها میگذرد نمیدانم ایا به یاد من هستی ، اما تورا به یاد خود سپرده ام نمیدانم تا به حال آرزوئی داشته ام ، اما دیدارت برایم تنها ارزوست
یکی را دوست میدارم..... یکی را دوست میدارم و در قلبم او را احساس میکنم او همان ستاره درخشان اسمان شبهای دلتنگی ,تیره و تار من است او همان خورشید درخشان اسمان روزهای زندگی من است اری او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من است قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشم او همان فرشته ای است که با بالهای سفیدش مرا به اوج اسمان ابی برد مرا با دنیای دوستی و محبت اشنا کرد یکی را دوست میدارم.... همان کسی که هر شب قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه میکرد مرا به خواب عاشقی میبرد کسی که مرا ارام میکرد و معنی دوستی و دوست داشتن را به من می اموخت اینک که با من نیست معنی واقعی دوست داشتن را میفهمم و تنهایی را واقعا احساس میکنم او برایم مثل ابرهای زود گذز نیست , او برایم مثل اسمان میماند که همیشه بالای سرم است اسمان وقتی ابری میشود من هم از دلگیری او بارانی میشوم اری من همان اسمان ابری هستم یکی را دوست میدارم.... او دیگر یکی نیست , او برایم یک دنیا عشق است پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم پس نرو و با من بمان و تسلیم احساسات پاک من باش ای خورشید اسمان روزهای من ای مهتاب روشنی بخش شبهای من ای روشنی بخش شبهای تیره و تار من ای اسمان زندگی من ای همدم زندگی من با من باش با من باش چون تورا و فقط تورا دوست میدارم اری تو را دوست میدارم..فقط تو را !!!!!!!!!!!!!
عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی
آي رفقا كي مي تونه ، خط بکشه رو غصه هام ؟!
هوای تازه ای بده ، به هق هق ترانه هام ؟! كي مي تونه عاشقونه ، تُو فصل خشكسالي من ؟! بارون ياري بباره ، رو دستاي خالي من ؟! « دوستت دارم » جمله ای با نیروی عظیم که عمق جان انسان را در بر می
گیرد. گفتن همین جمله کوتاه نشانی از اوج حیات فکری و روحی انسان است. آن
زمان که او نیاز به بالاترین ابراز احساس دارد همین جمله کوتاه است که او
را از هزاران در گیری فکری رها می کند. باور کردنی نیست که با گفتن همین
جمله ناگهان عین احساسات واقعی برای شخص مقابل بیان می شود. او نیز احساس
می کند که روحی وجود او را با کلامی لمس کرده. « دوستت دارم » واژه ای است که انسان احساس همان زمانش را به خالصانه
ترین و پاک ترین شکل ممکن ابراز می کند. گفتن اینکه او احساسش را بیان می
کند درست نیست. بیان کردن و ابراز کردن دو عمل متفاوت هستند. زندگی در
سادگی است و ابراز دوستی به ساده ترین شکل زیباترین آن است. سرودن شعری
بلند برای ابراز دوستی چیزی نیست جز بیان بلند آن که خستگی را برای او به
دنبال دارد. آن چرا که ابراز دوست داشتن در عمیق ترین شکل و زیباترین نوع
آن نشان می دهد همین جمله کوتاه است. « دوستت دارم » مانعی است برای تنفر
روح. اما عشق ، واژه ای روحانی که مکانش در بطن ناخودآگاه انسان است. جایی
که خود انسان نمی بیند و این دیگرانند که جلوهی عاشق شدن را می بینند.
شاید به همین دلیل است که بسیاری می گویند عشق وجود ندارد. عشق هیچ دو
آدمی مانند هم نیست. عشق آدمیان منحصر به خودشان است.عشق یک جوشش است که
انسان نمی تواند آغازش را کنترل کند. بر خلاف « دوستت دارم » بیان آن هم
نا ممکن است.ابراز عشق با بیان امکان پذیر نیست. چرا که عشق در چهارچوب
های روحی و جسمی قرار ندارد که بتوان به آن شکل داد و نشانش داد. عشق را
میان واژه ها نمی توان جست ، شاید به همین دلیل است که خود واژه عشق از
زمخت ترین حروف ساخته شده! سادگی « دوستت دارم » در هیچ جمله ای نیست. اما شجاعت بیان و ابراز آن
هم در هیچ احساسی نیست. ابراز عشق آسان نیست چون در ناخودآگاه انسان است و
او به دست خود آن را ابراز نمی کند. بلکه عشق خودش می جوشد و در رفتار و
چهره و بیان زندگی انسان نمودار می شود. اما « دوستت دارم » جمله ای است
که آدمی با اراده خودش حس دوست داشتن را خالصانه در وجود روح مقابلش نشان
می دهد و همین خود آگاهی و ارادی بودن است که زیبایی دوست داشتن را مقابل
عشق نشان می دهد. امیدوارم با گفتن دوستت دارم همیشه عاشق بمونید...
سلام اگه نظري در مورد بهتر شدن وبلاگ دارين بگين
View Raw Image" href="http://s3.tinypic.com/312gtvl.jpg" class="thickbox">
من همانی هستم که بودم.باور کن غریبه!تنها تفاوتی
که در من وجود دارد حال و هوای اکنون من است.گاهی تغییر لازم است گرچه
لزومی در ابری بودن دلم نمیبینم اما...
دل است و فرمان نمیپذیرد ... دلی دارم که ابری است و گاه و بیگاه باران
غم در آن جاری میشود و به احساس درونم مهلت تجدید خاطره میدهد ... قلبی
دارم پر از احساس دوست داشتن ... احساس عشقی که پایان ندارد ... چشمانی
دارم لبریز از انتظار ... مملو از انتظار با تو بودن ... دستانی دارم که
در پی لمس دستان معشوق است و دو پا دارم که از دویدن در جاده ی عشقت خسته
اند ... خسته! و اما ذهنی دارم فوق العاده سرکش که برای یافتن سوال ها و چراهای درونش
در تکاپو است!او میدود و پاسخ را جستجو میکند و آنگاه که جوابی نمیدهی در
رویای خودش غوطه ور میشود!این خیال است ای ذهن!سرابی بیش نیست!به خودت بیا
... او دیگر اینجا نیست ... او رفت ... او رفت و تو تنهایی!تنهاتر از خود
تنهایی ... او دیگر مال تو نیست ...
http://www.love4story.irbb.ir
سلام |
About![]()
خونه ای برای زندگیه مشترکه من و خوده عوضیم ............
2/26/2009 - 3/4/2009 1/20/2009 - 1/26/2009 1/11/2009 - 1/19/2009 12/25/2008 - 1/10/2009 12/28/2008 - 1/3/2009 12/21/2008 - 12/27/2008 11/12/2008 - 11/20/2008 10/22/2008 - 10/28/2008 10/13/2008 - 10/21/2008 9/26/2008 - 10/12/2008 8/12/2008 - 8/21/2008 7/29/2008 - 8/4/2008 7/22/2008 - 7/28/2008 6/25/2008 - 7/11/2008 6/21/2008 - 6/27/2008 6/11/2008 - 6/20/2008 5/25/2008 - 6/10/2008 5/28/2008 - 6/3/2008 4/20/2008 - 4/26/2008 4/10/2008 - 4/19/2008 3/20/2008 - 3/26/2008 3/12/2008 - 3/19/2008 2/24/2008 - 3/11/2008 2/20/2008 - 2/26/2008 2/11/2008 - 2/19/2008 1/25/2008 - 2/10/2008 1/21/2008 - 1/27/2008 12/29/2007 - 1/4/2008 11/22/2007 - 11/28/2007 11/13/2007 - 11/21/2007 10/27/2007 - 11/12/2007 10/30/2007 - 11/5/2007 10/23/2007 - 10/29/2007 9/30/2007 - 10/6/2007 9/23/2007 - 9/29/2007 Links
love story
همراه و همراز |