باران تند ،برگهای خیس شده،وصدای گامهای من که دیگر روی برگها صدا نمی دهند و من غرق این فکر
که تنها یک خاطره بد باقی مانده:
از او خواستم تا با هم یک وبلاگ داشته باشیم مثل همه دونفرها ، او گفت باید فکر کنم و او رفت و بعد از 3 سال من در این فکرم که چرا باید فکر می کرد؟
شاید دیر ولی دیشب برای اولین بار فقدان یه حضور رو حس کردم و برام جالب بود چرا تا الان این حسو حالو نداشتم .یه بزرگی می گه رشد عواطف یعنی رشد عقل و گویا من تازه عاقل شدم!!!!!!!!!